چند داستان کوتاه از شهدا

خرید بک لینک
دوستت دارم

به محض اینکه بهخانه رسید، داشت می خندید. گفتم: «چیه؟»

گفت: «آقایمظاهری یک چیزی گفته به ما که نباید به زن ها لو بدهیم؛ ولی من نمی توانم نگویم.»

گفتم: «چرا؟»

گفت: «آخر تو بازن های دیگر فرق می کنی.»

کنجکاو شدهبودم؛ گفتم: «یعنی چه؟»

گفت: «این قدرخانه نبودم که بیشتر احساس می کنم دو تا دوست هستیم تا زن و شوهر.»

گفتم: «آخرش میگویی چی بهتون گفتند؟»

گفت: «آقایمظاهری توصیه کرده که محبتتان را به همسرتان حتماً ابراز کنید.»

توی سپاه شرطبندی کرده بودند که چه کسی رویش می شود یا جرأت دارد امروز به زنش بگوید دوستتدارم!

گفتم: «خدا راشکر، یکی این چیزها را به شما یاد داد.»

بیت المال

بهش گفتم:

«توی راه که بر میگردی،یه خورده کاهو و سبزی بخر.»

گفت:

«من سرم خیلی شلوغه،می ترسم یادم بره.روی یه تیکه کاغذ هر چی می خواهی بنویس بهم بده.»؛

همون موقع داشت جیبش را خالی میکرد.

یک دفتر چه یادداشت ویک خودکار در آورد گذاشت زمین؛

برداشتمشان تا چیزهایی مه می خواستم،برایش بنویسم،یک دفعه بهم گفت:

«ننویسی ها!»

جاخوردم،نگاهش که کردم،به نظرم عصبانی شده بود!گفتم:

«مگه چی شده؟!»

گفت:

«اون خودکاری که دستته،مال بیت الماله.»

گفتم:

«من که نمی خواهم کتاب باهاش بنویسم!دو-سه تا کلمه که بیش تر نیست.»

گفت:

«نه!!.»

خاطره ای از سردار شهید مهندس مهدی باکری؛(فرمانده لشکر 31 عاشورا)!

حرف حساب کتاب نداره

می خواست برگرده جبهه

بهش گفتم: پسرم! تو به اندازه ی سنّت خدمت کردی

بذار اونایی برن جبهه که نرفته اند

چیزی نگفت و ساکت یه گوشه نشست...

... وقت نماز که شد ، جانمازم رو انداختم که نماز بخونم

دیدم اومد و جانمازم رو جمع کرد

خواستم بهش اعتراض کنم که گفت:

این همه بی نماز هست!

اجازه بدید کمی هم بی نمازا ، نماز بخونند

دیگه حرفی برا گفتن نداشتم

خیلی زیبا ، بجا و سنجیده جواب حرف بی منطقی من رو داد

منبع: کتاب بر خوشه ی خاطرات ، صفحه

شوخی حاجی بخشی در فاو

به راستی در این شرایط که از زمین و آسمان گلوله و موشک میبارید چه کاری میشد، انجام داد؟ که ناگاه او از راه رسید. با همان پاترول فکسنی و بلندگویی که بر بام آن قرار گرفته بود.

حاجبخشی میآید با سربندی بر سر و گلابپاش بزرگی بر دوش و عطر و بسته شکلاتی در دست. هنوز از راه نرسیده شعار داد «کی خسته است؟» و صداهایی که از حلقوم تشنه بچهها بیرون میآمد و در پاسخ او فریاد میزدند «دشمن!».

ـ کی بریده؟

ـ آمریکا

ـ کجا میرید؟

با این شعار حاج بخشی، لبخند بر لبان خشکیده بچهها مینشیند و همگی، با یک صدا فریاد میزدند

-کربلا

- منم ببرید

- جا نداریم!

و او با شکلک درآوردن مثلاً به بچهها اعتراض میکند. ساعتی بعد پاتک دشمن دفع میشود و نیروها و تانکهای عراقی مجبور به عقبنشینی میشوند.



جهادگر سایبری سروقامتان...

ما را در سایت جهادگر سایبری سروقامتان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: محمد مهدی تیموری بازدید: 201 تاريخ: چهارشنبه 26 تير 1392 ساعت: 21:02

صفحه بندی