

خاطره ای از دفتر خاطرات دوران سربازی شهیدغلامحسین افشردی ( شهید حسن باقری) :
«یک روز که ما را برای گشت شبانه ی ارتش برده بودند ، وقتی برگشتم ،خیلی خسته بودم ، طوری که تمام بدنم کوفته شده بود . از فرط خستگی ، فکر کردم که یک چرتی بزنم ، بعد بیدار شوم و نمازم را بخوانم ، اما به علت خستگی بیش از حد ، خوابم طولانی شد .
وقتی بیدار شدم ، دیدم ساعت از نیمه شب گذشته و نمازم قضا شده است . این قدر از اینکه نمازم قضا شده ، ناراحت و عصبانی شدم که چندین بار سرم را به دیوار کوبیدم و گریه کردم و خودم را به شدت ملامت کردم . حال گریه و حزن و اندوه به من دست داده بود ، ملامتی که به خاطر قضای نماز بود ، تا یک هفته دست از سرم بر نداشت .»
این اتفاق مربوط به سال 1356 بود که حسن 22 سال سن داشت و هنوز انقلاب هم نشده بود . وقتی جوانی در سن و سال او و در آن دوران ، تا یک هفته خود را سرزنش می کرده که چرا نمازش قضا شده ، حتما رابطه ی بسیار نزدیکی هم با خدا داشته است .
خوشا به سعادتش
جهادگر سایبری سروقامتان...
ما را در سایت جهادگر سایبری سروقامتان دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: محمد مهدی تیموری
بازدید: 186
تاريخ: يکشنبه
28 آبان
1391 ساعت: 1:50