داستان قديمي

خرید بک لینک
پیرمردی اسبی داشت و با آن اسب زمینش را شخم میزد . روزی آن اسب از دست پیرمرد فرار كرد و در صحرا گم شد .
همسایگان برای ابراز همدردی با پیرمرد ، به نزد او آمدند و گفتند : عجب بد شانسی ای آوردی .
پیرمرد جواب داد : " بد شانسی ؟ خوش شانسی ؟ كسی چه میداند ؟"
چندی بعد اسب پیرمرد به همراه چند اسب وحشی دیگر به خانه ی پیرمرد بازگشت . اینبار همسایگان با خوشحالی به او گفتند : " عجب خوش شانسی آوردی !"
اما پیرمرد جواب داد : " خوش شانسی ؟ بد شانسی ؟ كسی چه میداند ؟ "
بعد از مدتی پسر جوان پیرمرد در حالی كه سعی میكرد یكی از آن اسبهای وحشی را رام كند از روی اسب به زمین خورد و پایش شكست . باز همسایگان گفتند : " عجب بد شانسی آوردی ؟ "
و اینبار هم پیرمرد جواب داد : " بد شانسی ؟ خوش شانسی ؟ كسی چه میداند ؟ "
در همان هنگام ، ماموران حكومتی به روستا آمدند . آنها برای ارتش به سربازهای جوان احتیاج داشتند . از این رو هرچه جوان در روستا بود را برای سربازی با خود بردند ، اما وقتی دیدند كه پسر پیرمرد پایش شكسته است و نمیتواند راه برود ، از بردن او منصرف شدند .

خوش شانسی ؟

بد شانسی ؟

كسی چـــه میداند ؟"

هر حادثه ای كه در زندگی ما روی میدهد ، دو روی دارد . یك روی خوب و یك روی بد . هیچ اتفاقی خوب مطلق و یا بد مطلق نیست . بهتر است همیشه این دو را در كنار هم ببینیم .زندگی سرشار از حوادث است .
جهادگر سایبری سروقامتان...

ما را در سایت جهادگر سایبری سروقامتان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: محمد مهدی تیموری بازدید: 215 تاريخ: يکشنبه 28 آبان 1391 ساعت: 1:45

صفحه بندی