ميرزا ابراهيم صديق چهره اي نه چندان آشنا ومرگي نابهنگام

خرید بک لینک

امسال نيز دبيرستان داريوش كبير تصميم گرفت نشريه اي را كه حاوي مطالب متنوع وجالبي باشد انتشار دهد. از من تقاضا شد تا موضوعي را انتخاب وصفحه اي بيضاء را با سطوري سودا كه خود ايهامي از گذشته هاي سپيد وسياه زعيش ومحو نموداري از روزگار كه گهي تلخ بود وگه شيرين ، ترسيم نمايم .نور انديشه كه با حوادث واتفاقات اجتماعي ، موضوعات آموزشي هر كدام به نوبه از قسمتهاي تاريك ومغفول ذهن در جبهه روشن وآگاه تذكار هدايت ميشدند وبه منظور قبول افتادن وبه نظر آمدن، خودنمائي مي كردند؛ اما چون طبع نقاد وذوق وقادصيرفي صره وبدره هاي مدعيان عيار بي بار بود، زرنا سره را از سره با اندك تاملي باز مي شناخت وآراستگي وپيراستگي هاي تصنعي وغير اصيل را به چيزي نگرفته و واپس مي زد. قيافه هاي آشنا ونا آشنا از عالم ارواح، اشباحشان بر پرده فكرت نمودار بود. در ميان انبوهي از تمائيل رويا ئي ، جواني لاغر اندام ميان قامت بيشتر نظر را به خود جلب مي كرد.

ابروان پر پشت وچشمان بي قرار ونگران ، گونه برجسته واستخواني ، معرف روح بزرگ وبا شهامتي بود كه حكايت از نبوغ واستعداد فوق العاده اي مي نمود . اين ظواهر ومظاهر از آن كسي است كه تا چهل وپنج سال قبل قلب پر هيجان وسر پر شورش با بياناتي آتشين بر فراز خرمن جاه طلبي مردم دغل وخائن ومزدور اخگر زوال ونيستي مي باريد ومطامع كثيف وپليد استعمار گران وايادي نا پاكشان را به خاكستر سرد مبدل مي ساخت. سرود هاي حيات بخشش در دل افسردگان وكالبد مردگان ابناء وطن نهال همت وغيرت مي نشانيد. شعر جانفزايش براي آزادگان تشنه آزادي ، ماء معين بود.

مرحوم ميرزا ابراهيم صديق در سال 1313 قمري در يكي از قراء گمنام دشتي در خانواده علم وروحانيت ديده به جهان گشوده وپا بر اين خاكدان نهاد تا به خاك افتادگان مذلت واسيران بند استعمار وبيداد ، نويد رهائي دهد. راه پيشرفت وترقي را به سرعت پيمود وخيلي ذر مقدمات كار معطل نماند. مي خواست هرچه زودتر به هدف نزديكتر شود. آن روزها دهه ي دوم زندگي را مي گذراند كه خود را به دستگاه مجاهد مشهور وفداكار كم نظير مرحوم شهيد رئيس علي دلواري رسانيد. با حدت نظر وجوهر فكر توانست فرد مؤثري براي او واقع شود. در اتحاد خوانين ورؤساي جنوب عليه نيروي مهاجم ومتجاوز دولت انگلستان در جنگ جهاني اول كه كرانه هاي خليج فارس ونوار مرزي قشون و مهمات پياده كردند وقصد اشغال وتجاوز به كشور ما داشتند، بي نهايت كوشش وجديت به خرج داد. پس از پايان جنگ ورفع غائله وكشته شدن رئيس علي ، بوشهر را جاي مناسبي براي نشر افكار آزاديخواهي وارشاد مردم به خاطر رهايي از يوغ استبداد وبي دادگري ديد،در مدرسه سعادت به عنوان معلمي به تربيت وپرورش نوجوانان اشتغال ورزيده ودر ضمن مبارزات همه جانبه وپي گيري بر ضد بيگانگان استعمار گر وبيگانه پرستان وحكام مستبد جابر شروع كرد.

در آن اوقات بيگانگان در تمام مملكت وشئون آن، به خصوص نواحي خليج فارس، مداخلات نابجائي داشتند. مشاهده ي اين اوضاع براي مردي چون مرحوم صديق غير قابل تحمل بود ونمي توانست تنها ناظر بي تفاوت وبي طرفي باشد. سعي داشت كه مردم مخصوصاً طبقه جوان را هوشيار وآگاه سازد. بي خبري وبي دادگري وبي علاقگي به مال وكار مردم در برابر پيش آمد ها كه جنبه هاي منفي وزيان بخش افكار عموم بود، موجب آزردگي وافسردگي وي مي شد. تنها وسيله مبارزه وآلت دفاعش سخنراني در مجامع عمومي ، سرودن اشعار مهيج ونوشتن مقاله بود، ولي در اندك مدتي خفاشان اجتماع كه هميشه جهاني تاريك رادوست دارندبه دست وپا افتاده ، جبهه مخالفي راتشكيل داده تلاش كردند تاازتابش انوار اين مشعل هدايت، جلوگير شود وبا ايجاد اختلاف وهيا هودر محيط مدرسه توانست دست مرحوم صديق را از مدرسه سعادت كوتاه سازند. جمعي از مردم روشنفكر وباز يافته كه شيدا وشيفته آزادي بودند، دبستاني به نام مدرسه فردوسي تأسيس كردند ونظامت وتدريسش را به عهده صديق گذاشتند. در شغل اخير خود نيز به پيروي از فعاليت هاي گذشته با وسائل وطرق مختلف ضربات شديدي بر پيكر ابوالهول استعمار كه سايه سنگين وقير گوني بر افق ومحيط اجتماعي آن روز گسترده بود وارد ساخت واسباب بيم وهراس زيادي براي بعضي از مراكز استعمار كه در بوشهر ونواحي خليج فارس تشكيلات عريض وطويلي داشتند ايجاد نمود. افسوس كه با همه درخشندگي دولت مستعجل بود. مرگ نابهنگام وي ثمري تلخ به بار آورد. فقط بيست ونه بهار در طول حياتش تكرار شد . در سال 1342 قمري در بوشهر ديده از جهان فرو بست وخيلي آمال وآرزوها رابا خود دردل خاك مدفون كرد. مرگش به طور اسرار آميزي صورت گرفت وعده اي درباره مرگش احتمالاتي مي دهند. آثار نظمي صديق كم به جا مانده، غيراز مسمط زير وچند دوبيتي اثر ديگري از او به نظر نرسيده. در اينجا نمونه اي از شعر هاي وي را ملاحظه خواهيد كرد:

از طرف چمن باز وزان باد بهار است ازسبزه وگل باغ پرازنقش ونگار است شمشاد به رقص از اثربانگ هزار است امسال بسي تازه تراز پار وپرار است *****

ديگر نه گه صبر ونه هنگام قرارست كآثار طرب گشته زگلزار پديدار

ايام تماشاي بهار ولب گشت است نه گاه گرفتاري دردير وكنشت است . . خاموشي امروزبسي نادروزشت است كز سبزه چمن يكسره چون سبزبهشت است

هنگام طرب با صنمي حور سرشت است . مصري صنمي چهره او غيرت گلنار

گل جاي نموده به يكي سبزه عماري برداشته بلبل ز غمش ناله و زاري . . آيات طرب گشته هويدا به صحاري لكن چه نشاط از نفس باد بهاري . آن راكه نشسته ست به دل خنجر كاري . از دست جفاي فلك و دهر دل آزار

گر خيمه فكن سايه ابراست به بستان ورباغ شد آراسته چون روي عروسان . گر غيرت فردوس بود رشك گلستان ماراچه نشاط است كه ايران شده ويران . از باد خزان گلشن كي كشور ساسان . افسوس كزين باغ به جانيست به جز خار

ازنغمه بلبل چه كنم كسب طرب من چون خانه زدزد است پراز ناله وشيون . ديگر چه كند اين دل افسرده به گلشن پامال حوادث شده چون افسر بهمن . در باغ دگر از چه كند قصد نشيمن . آنرا كه خليده به جگر خار دل آزار

اي كشور محبوب من اي ملك دل آرا اي مدفن روئين تن و اي خانه دارا . بنموده به توگردش اين گنبد مينا آن كار كه اكنون نبود هيچ هويدا . آثار فرح نه به دل پير و نه برنا . . دردا كه تو را كار شد از جور فلك زار

افسانه شد آن سطوت شاهان جهانگير فرسوده شد آن ملك كه بدغيرت كشمير . زين غصه كنون طفل به يك بارشودپير كان بيشه كه بودي به جهان جايگه شير . امروز همه روبهكان گشته بر او چيز . نه جاي سخن مانده دگر نه گه گفتار

باآنكه دل از غصه تو سخت بفرسود وارباب طرب كرده ترا يكسره بدرود . چون ناله وزاري تدهد هيچ ترا سود اوضاع زگريه ننهد روي به بهبود . پويم دگر راه پي شاهد مقصود . تا بو كه به آينده دگر گونه شود كار

از سعي وعمل برتن خود جامه بپوشم هم يأس به يك سو نهم وسخت بكوشم . جنبش كنم از جا وچودريا بخروشم من يوسف خود را به دگر كس نفروشم . در وقت سحر دوش چنين گفت سروشم . كز جاي به پا خيز شو آماده پيكار

از پيكر خود پيرهن صبر به در كن بنياد خيانت را نكزير و زبر كن . ازهرچه جزازكسب شرف صرف نظركن نه درغم زن باش ونه يادي زه پسركن . نز بند گريزان شو و نز مرگ حذر كن

باشدكه دراين بار به منزل رسداين بار

از شمع معارف همه بفروز چراغي واز باده كوشش كن سرشاراياغي . از باده كوشش هم تر ساز دماغي بر فكر جوان ننگ بود كنج فراغي

رو چشم فرو بند زهر سبزه و باغي . جز عشق وطن هرچه بود بيهوده انگار (1)

نوشته : سيد محمد حسن نبوي

پي نوشت: 1- تكاپو ،شماره دوم صفحات25،24،23،22،2

منبع:مدرسه سعادت بوشهر از چند زاويه ، گرد آوري وتدوين عبدالكريم مشايخي مركز بوشهر شناسي

جهادگر سایبری سروقامتان...

ما را در سایت جهادگر سایبری سروقامتان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: محمد مهدی تیموری بازدید: 171 تاريخ: جمعه 26 آبان 1391 ساعت: 15:34

صفحه بندی