هنوز نگران فردا هستم!

خرید بک لینک
پدر می میرد. مادر از در حیاط ناله کنان وارد می شود. علی اشک در چشمانش بازی می کندو من به حرفهای خاله ام گوش می کنم که می گوید: پدر هنوز زنده است. خانه پر از آدم شده که انگار هیچ کدامشان را نمی شناسم و هر کس گوشه ایی نشسته و گریه می کند. کفشهای پدر؛ دم در، قاطی دیگر کفشهاست و من نگران فردا هستم. روزی که به این خانه آمدیم ،من 9 سالم بود. خوب یادم است که مادر می گفت این خانه نفرین شده است و پدر در جوابش می خندید. یک جفت نخل توی حیاط کاشته بودند که هر بچه ایی می توانست خارکهایشان را بچیند. حالا نگران نخلها نیستم. آنها بزرگ شده اند و دست هیچ مردی به آنها نمی رسد. آن روزها قلب پدر درد می گرفت و دکتر گفته بود باید با گوشت گنجشک خودش را تقویت بکند. و همیشه برایم سئوال بود چرا گوشت گنجشک!؟ ده تومان به عباس و حسین می داد و انها با تیر کمانشان تا نزدیکیهای ظهر یک نایلون گوشه دار پر از گنجشک می آوردند. پدر آنها را کباب می کرد و من آب دهانم راه می افتاد. گنجشکهای بیچاره! باید خوش مزه باشند.اما پدر مرده و مادر توی سرش می زند و برادر آهسته گریه می کند و من کنار تابوتش ایستاده ام. نمازش را می خوانند، و دایی شیشه ی گلاب را روی جسد پدر خالی می کندو تابوت را تا کنار قبر تند تند می برند. این همه ی نگرانی من از فرداست! ( چند سطری از یک داستان کوتاه نوشته ی اصغر آزمون)
جهادگر سایبری سروقامتان...

ما را در سایت جهادگر سایبری سروقامتان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: محمد مهدی تیموری بازدید: 160 تاريخ: جمعه 26 آبان 1391 ساعت: 15:31

صفحه بندی