داستانک

خرید بک لینک

سرنگ


به آرامی فروبردو رعشه به اندامش آفتاد. انگار که سردش شده باشد. بلند شد. نگاهی به اطراف انداخت. کسی را ندید. بدنش خیس عرق شد. خواست حرفی بزند، دهانش کف کرده بود. زیر لب چیزهای گفت. سرش سنگین شد. به سختی خودش را به حیاط رساند. چیز سفید رنگی آویزانش بود. تندی لباسهایش را کند. شیرجه ای زد توی حوض، آب حوض قرمز شد. نفس عمیقی کشید و به آرامی سرنگ را از دستش بیرون آورد.

آزمون-خورموج 88


جهادگر سایبری سروقامتان...

ما را در سایت جهادگر سایبری سروقامتان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: محمد مهدی تیموری بازدید: 149 تاريخ: جمعه 26 آبان 1391 ساعت: 15:31

صفحه بندی